.نيوكمپ.
ما خونِمون پاکه. نسل اندر نسل. سیّدیم. ما هم از گندمای ناپاک خوردیم؛ اما اولاد پیغمبریم هنوز. خون همه عوض شده باشه خون ما که عوض نمی شه. هرچی که هست از خونه. بالفرض شما خانم دکتری چون خونت دکتره. حنیفه اگه نجیبه، زن زندگیه، از خونشه. دو روز و یه شب از آبادی تا پیش شما راه اومدیم. برای اینکه شما خودت هم زن هستی. اگر دستت بخوره به حنیفه ایرادی نیست. دکترای پاکستانی که، همه جا، میگن یه بهونه ای میارن تا از تن زن و ناموس مردم جامه در بیارن. خونشون هیزه. ما خدا و پیغمبرو قبول داریم. اونا که شرح حال ما رو باورشون نمیشه. اونا از جایی اومدن که از این چیزا ندیدن. شما اما، باورتون میشه حکمن. ترسمون از اینه که حنیفه بَچََش رو بزاد؛ اون جوری که نباید باشه در بیاد. سر پیری، سر اولاد آخر آبرومون بریزه. ما کجا بچه زال کجا؟بچه حروم وخون حروم کجا؟
ادامه مطلب
قــطــار
کنار حوض مهتابی حیاط، روی پهنای تخت چوبی، نشسته بودی، با شقایق دختر عمویت ، پرویز پسر خاله ات. تصویر سبز چنار حیاط، توی چشمات پناهگاهی بود برای فرار از هخ هخِ پرویز.
- « سعید! اینجانب پرویز خان به عرض میرسانم اگر با شقایق ازدواج نمایم بعد از دو ماه او را طلاق خواهم داد. بگو چرا ! چون تازه خواهم فهمید که عاشق شقایق فراهانی بوده ام » هخ هخ هخ هخ
و شقایق با لب های از ترس گشادی جمع شده اش: ها ها ها ها
جیر جیر تخت بعد از پا شدنت سر هیچ کدام را بر نگرداند. وسط صدای قدم هایت راه میرفتی وپرویز رادرحوض خفه می کردی. آیا جلب نظر دخترها برای پرویز استعدادی بود؟ تو که این ها را نه استعداد می دانستی نه جربزه . نمی گذاشتی که بدانی. هر بار که می رفت این فکر در ذهنت جای گیرد منحرفش می کردی مثل گاز گرفتن سیب آویخته ای.
« دختر احمق. چقدر احمق است ! » ــ « شقایق خانم من تو خونه ام. اگه خواستی، بیا درباره شاملو حرف بزنیم »
شقایق با انگشت موهای چسبیده به پیشانی خیس عرقش را زیر روسری می برد. صورتش هنوز سرخی داغ و چین های خنده رویش مانده بود. با چشمانی محترم تو و دیوار آجری پشتت را نگاه می کرد.
ــ « بابا بس کن سعید این قد تو فکر شاملو نرو می ترسم وسط صفحه هاش گم بشی آبرو مون بره مگه نه شقایق ؟ » هخ هخ هخ هخ
شقایق وسط خنده هایش دیگر به فکر زیبایی صورتش نبود . دوباره پرویز را در حوض خفه کردی « اگر پرویز نبود حتما می تونستم شقایق رو عاشق خودم کنم »
ادامه مطلب
تیک تاک
زمین، تا بیکران تخت و شنپوش است. آسفالتی یشمی رنگ و دراز از وسط آن می گذرد. وسط آسفالت پر از خط های سفید و پشت سر هم است.
اتوبوسی روی چرخهایش سوار شده و وسط خیابان است. چرخها در یک جهت و با یک سرعت دور مرکزشان می گردند. خط تیره ها پشت سر هم به زیر اتوبوس می روند و از پشت آن بیرون می آیند. خورشید پشت اتوبوس است. سایه اتوبوس جلوی آن افتاده. سایه اتوبوس، اتوبوس را به سمت خودش می کشد.
کنار آسفالت تابلوهای راهنما به فاصله کم از همدیگر ایستاده اند. روی آنها یکی در میان نوشته شده : خیابان یک طرفه – ایست ممنوع – خیابان یک طرفه – ایست ممنوع. آسفالت همراه با خط تیره های سفید، همراه با تابلوهای راهنما، از جلو به سمت اتوبوس می رود و از پشت آن به عقب فرار می کند.
روی سقف اتوبوس محفظه ای از جنس کریستال به ابعاد یک تابوت دراز کشیده. کنار محفظه، روی سقف سوراخی دایره ای به ابعاد قطر تن یک آدم خالی است. سر یک آدم از آن بالا می آید که گردنی به آن چسبیده. گردن هم بالا می آید و با خودش سینه، دو دست، شکم و دوپا که به هم متصلند را بیرون میکشد. آدم روی سقف اتوبوس نشسته. در محفظه کریستالی را باز میکند. اسکلتی را از آن بیرون می آورد و پایین پرت میکند. اسکلت روی یکی از خط تیره هایی که از زیر اتوبوس بیرون آمده می افتد و هر دو رو به عقب می روند. آدمی که محفظه را باز کرده خودش داخل آن می رود و دراز می کشد و در را می بندد. تابلو های راهنما یکی در میان به سمت اتوبوس می روند؛ خیابان یک طرفه – ایست ممنوع.
شکل اتوبوس مثل محفظه کریستالی روی آن مکعب مستطیل است. داخل آن چند ردیف صندلی به موازات هم صف بسته اند. وسط راهروی اتوبوس چهارپایه ای ایستاده. روی آن یک لیوان کریستال استوانه ای قرار دارد. نصفه بالایی لیوان از خون خالی است. قطره قطره به خون داخل لیوان اضافه می شود. قطره های خون ازبالا می آیند. از سوراخ ریزی که از سقف اتوبوس به داخل محفظه کریستالی بالای آن رفته. قطره ها یکی یکی از محفظه کریستال به داخل لیوان کریستال می روند. یکی یکی – یکی یکی . صدای قطره ها همیشه هست. تکرار می شود. آن قدر تکرار می شود که جزئی از سکوت داخل اتوبوس می شود.
اتوبوس، راننده ندارد فرمان و صندلی راننده هم ندارد فقط صندلی های موازی دارد که زیر مسافران هستند.
تمام لیوان پر شده زنی با عینک دودی بلند می شود. پاهایش او را به سمت لیوان می برند. دستانش لیوان را برداشته در دهنش خالی می کنند و دوباره آن را سر جایش می گذارند. پاهایش او را سر جایش می برند و روی صندلی قرارش می دهند.
صدای قطره ها هنوز می آید. صدای تیک تاک آن تمام اتوبوس را می گردد. امواج صدا از کنار آینه هم رد می شود. آینه یک چشمش به کله پسر جوان روی صندلی شماره 13 است که پوست روی صورت آن جوش جوشی شده. چشم دیگرش به دختر روی صندلی شماره 23 است. نصف صندلی های اتوبوس خالی است. روی کله هر کدام از مسافران، دو چشم خواب آلود چسبیده. صدای تیک تاک قطره ها به داخل گوش های همه می رود. لیوان دوباره دارد پر می شود. دختر صندلی 23 بلند می شود. پاهایش او را تا کنار لیوان می برند. لیوان پر از جا بلند می شود و خالی بر می گردد. صندلی شماره 23 دوباره سنگین می شود. سکوت بیشتر می شود. سکوت واقعی به گوش می رسد. دیگر صدای تیک تاک قطره ها نمی آید. لیوان خالی مانده.
اتوبوس روی چرخهایش سوار شده و وسط خیابان است. چرخ ها در یک جهت و با یک سرعت دور مرکزشان می گردند. خط تیره ها پشت سر هم از جلو به زیر اتوبوس می روند و از پشت آن بیرون می آیند. خورشید پشت اتوبوس است سایه اتوبوس جلو آن افتاده. اتوبوس زیر محفظه کریستالی در جهت سایه اش کشیده می شود. از سوراخ دایره ای سقف آن کله ای بیرون می آیدکه پوست روی صورت آن جوش جوشی است. گردن دستها و پاها هم بالا می آیند. در محفظه با دست آدم باز می شود. اسکلتی از آن پایین انداخته می شود. آدم داخل محفظه کریستالی دراز می کشد. انعکاس صدای تیک تاک ممتد دوباره تمام دشت را فرا می گیرد
پدر
پدر به دیوارتکیه زده؛ زیر قاب عکس مادر. پشت سرش رو چسبونده به ترک دیوار. با دو انگشت سوختش، گوشه ی چشماش رو می ماله. صدای سرفه با صدای خزخز سینش قاطی میشه و تو گلوش گیر می کنه. یه سیگار در میاره می زاره وسط دو انگشت سوختش. شعله ی کبریتی که روشن کرده سایه های بین چروک صورتش رو روشن میکنه. کبریت که خاموش میشه؛ سیگار روشن میشه. سیگار وسط دو انگشتش می لرزه دودش کج و کوله بالا میره.
یه پک بزرگ می زنه به طرف من پسش میده. همه جا رو دود می گیره. بوی دود از زیر زمین میومد. این بار صدای دعوای مادر با پدر نمی اومد. مثل همیشه بوی دود سرم رو گیج می کرد. فریاد مادر با بوی نفت و گوشت برشته همه جا پخش شد. دویدم داخل حیاط. مادر وسط حیاط رو زمین غلط می خورد. لباسش زیر آتیش معلوم نبود. پدر از در زیر زمین بیرون اومد. می زد رو سر خودش. جانفتی داخل حیاط رو از رو دیوار پرت کرد تو کوچه. با پتو می زد، رو آتیش مادر. دود رفته بود تو چشمام ازشون اشک میومد. دو تا اشک هم از چشمای پدر ریخت پایین. آتیش چسبیده بود به دستش بعد از اون روز عمه خانم گفت پدر رفته سفر. بوی گوشت برشته همه جا رو گرفته بود لرزشی از کمرم تا شونه هام میره. از گوشت برشته بدم می آد.
سیگار تا نصفه رفته . خاکسترش خود به خود پایین می ریزه. دودش کج و کوله بالا میره. یه پک بزرگ می زنه. به طرف من پسش میده. همه جا رو دود میگیره. بوی دود اسفند میومد عمه خانم منقل کوچکی دستش گرفته بود که دود اسفند ازش بالا می رفت. همه ایستاده بودند دم در. همه جا برف بود. پدر با یه ساک و سر تراشیده به طرف دم در می اومد همه صلوات می گفتند. پدر دو انگشتش رو که سوخته بودند و پوستشون چروک بود گذاشت گوشه دوتا چشمش. صدای گریش نمی اومد اما دو تا اشک از چشماش ریخت پایین. همه گریه می کردند صدای گریشون میومد اما از صورتشون اشک نمی ریخت پایین. پدر سرم رو بغل گرفت. دست سوختش رو گذاشت رو پپشونیم صدای خزخز سینش رو حس می کردم. سردی هوا تنم رو می لرزوند.
سیگار پدر داره تموم میشه. قرمزی سیگارش رسیده وسط دو انگشت سوختش. چرا دست پدر نمی سوزه؟ صدای خزخز سینش قطع شده. سیگار توی دستش دیگه نمی لرزه. چروکای صورتش صاف شدن. دود سیگارش دیگه کج و کوله نیست مستقیم بالا میره. پدر داره منو نگاه می کنه نه فقط سرش به طرف منه نگاهش از من هم رد میشه. دود سفید سیگارش از وسط دو تا چشمش میره بالا، به طرف قاب عکس مادر سیگارش از وسط دو تا چشمش میره بالا، به طرف قاب عکس مادر.
| Design By : Night Skin |

